تبليغاتX
زائر نواز

زائر نواز

دستور پیامبر (ص) به تکلم امیرالمونین (ع) با خورشید:

سلیم می گوید: از ابوذر شنیدم که می گفت:

آقایم محمد (ص) را دیدم که شبی به امیرالمومنین(ع) فرمود فردا به کوههای بقیع برو و بر مکان بلندی از زمین بایست.وقتی خورشید طلوع کرد بر آن سلام کن.خداوند تعالی به او دستور داده  به تو با صفاتی که داری جواب دهد.

تکلّم امیرالمونین با خورشید درحضور  برخی افراد و صحابه

فردا امیرالمومنین(ع) بیرون آمد در حالیکه برخی افراد و عده ای از مهاجرین و انصار همراه آنحضرت بودند،تا بقیع رسیدند و حضرت بر مکان بلندی از زمین ایستاد.همینکه خورشید طلوع کرد حضرت فرمود:« سلام بر تو ای خلق جدید خدا که مطیع او هستی».

صدایی از آسمان شنیدند و جواب گوینده ای را که می گفت:« سلام بر تو ای اوّل ، و ای آخر ، و ای ظاهر ، و ای باطن ، و ای کسی که به هر چیزی عالم هستی »!

تعجب و بیهوشی حاضران از تکلم خورشید

وقتی و مهاجرین و انصار و ... سخن خورشید را شنیدند و از هوش رفتند. آنان بعد از چند ساعت بهوش آمدند و در حالیکه امیرالمومنین (ع) از آن مکان رفته بود! همگی خود را به حضور پیامبر(ص) رسانیدندو عرض کردند: شما میگوئی علی بشری مثل ما است.خورشید او را با سخنانی مخاطب قرار داد که خداوند خود را با آن مخاطب قرار داده است!!

تفسیر گفتار خورشید با امیرالمومنین(ع)

پیامبر (ص) فرمود: از او چه شنیدید؟

گفتند:از خورشید شنیدیم که می گفت: «سلام بر تو ای اول»! فرمود راست گفته است ، او اول کسی است که به من ایمان آورده است.

گفتند از خورشید شنیدیم که می گفت:« ای آخر»!  فرمود راست گفته است،او آخرین کسی است که با من تجدید دیدار می کند.

گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت: «ای ظاهر»! فرمود راست گفته است. همه ی علم من برای او ظاهر شده است.

گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت: «ای باطن»! فرمود راست گفته است. همه اسرارم در باطن اوست.

گفتند از خورشید شنیدیم که می گفت: « ای کسی که به هر چیزی عالم هستی»! فرمود: راست گفته است.اوست عالم به حلال و حرام و واجبات و مستحبات و آنچه از این قبیل است.

همه بر خاستند و گفتند:« محمد ما را در ظلمت انداخت»!! و بعد از درب مسجد بیرون رفتند.

 

منبع: اسرار آل محـــمد (ص) _ ترجمه کتاب سلیم بن قیس هلالی

امام صادق  علیه السلام فرمود: « هرکس از شیعیان و محبین ما، کتاب سلیم بن قیس هلالی را نداشته باشد،چیزی از مسائل ولایت ما نزد او نیست، و به وسائل ما آگاهی ندارد. این کتاب الفبای شیعه و سرّی از اسرال ال محمد علیهم السلام است».


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:20  توسط زائــر حـرم  | 

 

عشق بى نهايت
دل به زيارت تو اوج مى گيرد
اى رضا!
مى آيم به سوى تو
تو اى عشق بى نهايت!
و تو
عاشقانه عقده هاى دلم را مرحمى مى شوى
و هاى هاى اشكهايم
به زيارت تو
از ديدگانم جارى مى شود
اى ملكه دلهاى خسته!
تو جام مرا پر از شراب معنويت مى سازى
و من
عاشقانه نامت را فرياد مى زنم:
اى امام هشتمين!
اى ضامن آهوان رميده!
تو معيار سنجش صداقت هستى
تو آسمان زلال دلها هستى

 از نویسنده (زائر حرم)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 16:59  توسط زائــر حـرم  | 

ميدانم حالا بعد از آن همه سال آن همه بد عهدي بي دليل آن همه بي خبري طولاني ديگرهيچ نامه اي را جواب نخواهي داد كم نيستند مثل مني كه نامه هايشان بي امضا است بي نشاني فرستنده شايد كه توبخواني.

كم نيستند مثل مني كه رفته بودند بي خدا حافظي،بي هيچ پيغامي وحالا بعد از آن همه دل شكستن نامه اي بدون هيچ اسم ورسمي  به جاي خود فرستاده اند. آيا هنوز هم نامه ها را از بويشان ميشناسي؟

چقدر بد است كه ديگر هيچ نامه اي بوي اسپند و ياس و صلوات نميدهد.

ميدانم حالا بعد از آن همه سال، آن همه نامه هاي ناشناس نخوانده، ميداني كه همشان خيس از نَمِ اشكند

و بهانه اي براي شروع دوباره يك سلام .

 

از نویسنده (زائر حرم)

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:49  توسط زائــر حـرم  | 

اين جا ز شمع وسوسه بيگانه مى شوم
گرد ضريح پاك تو پروانه مى شوم
اين جا به جام بوسه شراب ضريح را
تا انتهاى ذائقه پيمانه مى شوم
ديوانه را بگو طلب عقل تا به چند؟
من مى رسم كنار تو ديوانه مى شوم
اى كاش تا كبوتر صحن توام كنند
چون زائر هميشه اين خانه مى شوم
گو جان فداى نام تو سازم رضا! كه من
مى سازم اين حقيقت و افسانه مى شوم
عليرضا سپاهى

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:36  توسط زائــر حـرم  | 

گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند

پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
کاشی های ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

 آرش شفاعی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:28  توسط زائــر حـرم  | 

 

هزاران انسان بی نام و نشان ، از هر قوم و ملیتی ، در صحن ، و شب بر روی همه شان دامن گسترده. تمام عطشت را زیر آسمان این قطعه از زمین خدا که می گیری ، سیراب شدنت را بارانهای غیبی لطف دوست ، از عمق وجود حس می کنی. فضا از خدا لبریز است...

بوی او را (صاحب خانه را می گویم!) به صراحت و سادگی بوی گل استشمام می کنی . حضورش را ، که هردم به یاری دردمندی می شتابد ، با چشم و گوش می بینی و می شنوی ؛ در عمق جانت ، تا مغز استخوانت ، اصلاً بروی تنت لمس می کنی ، همچون نوازش ، همچون عشق...

اینجا همه دنبال یک چیز آمده اند ، شفا ،. سلسله مراتبی نیست ، هست اما نه در رابطه افراد که در رابطه با جانان... دریای از خلق طوفان زده و آشفته در اندیشه گوشه ی چشم او... هزاران اشباح مرموز ، همه با هم برادر ، خواهر ، هرکه در اندیشه ی درد خویش است... صدای سلام و صلوات عده ای توجه ت را جلب می کند... و دمی بعد می بینی کسی را دور کرده اند و تبرّک می کنند... شفایی دیگر از او....

منظره ی شگفتی ست. شب بزرگی ، بزرگتر از بزرگ؛ زمان چنین شبی را درک نمی کند. در صحن این زائرنواز ابدی و در این حریم وصل شب معنای دیگری دارد. شب این موجود آسمانی ، اینجا به وصف نمی آید...

صبح نزدیک می شود ، نسیم سحر جنب وجوش اسرارآمیزی دارد. اینجاست که فریادهای هماهنگ اذان از هر سو بال می گشایند و دامن گستر و آزاد ره می گشایند و این عاشقان خیس چشم را بخود می آورند... هزاران قامت به روکوع و سجود می شکنند و تا میخورند. نسیم اذان بر این قطعه گمشده بهشت که هیچ سقفی و سایه بانی وحدت عظیمش را نمی شکند، می وزد... اکنون نماز صبح ، نماز همیشه....

 

از نویسنده (زائر حرم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:9  توسط زائــر حـرم  |